ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
420
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
بدرجه كمتر ، رد [ 1 ] كسى را خواندندى كه رأى قوى داشته است ، و هستى [ 2 ] بجاى ستارهشناس اين خود معروف است ، و جماعتى كه ملازم [ آتش ] خانها بودهاند و خوانندهء كتابهاء ايشان را هيربد خواندندى اما جهان پهلوان بزرگتر مرتبتى بوده است از بعد شاه ، و از فرود آن پهلوان و سپهبد ، بر آن سان كه اكنون امير گويند و امير سپاه سالار و مرزبان [ 3 ] صاحب طرفان را خواندهاند ، و دهقان رئيسان و خداوند ضياع و املاك را ، و جملهء آتشپرستان را مغ گفتهاند ، آئين پارسيان اين بوده است . اندر القاب پادشاهان مشرق و القاب پادشاهان مشرق برين جملت بوده است كه ياد كرده شود ، و همه شاهان را اين چنين خواندهاند و اغلب آنست كه اكنون همچنين گويند و بعضى منسوخ شده است و از آن قاعدت بگرديده [ 4 ] ( 273 - آ ) پادشاه چين را فغفور [ 5 ] گويند * پادشاه چين اندرون بغرعر خاقان [ 6 ]
--> [ ( 1 ) ] اصل اين كلمه در اوستا ( رتو ) است بمعنى بزرگ و روحاني ، و بارها اين لغت در اوستا در مورد خود زرتشت هم استعمال شده است و در سخنان درى بمعنى دانا و قوى و نيك و پاك مستعمل بوده ( بيوشيد درع سياوش رد ) ، و در شاهنامه كلمهء ( رد ) يك بار در مورد زرتشت استعمال شده است آنجا كه سپاه ارجاسپ در آتشكدهء نوش آذر بلخ زرتشت و گروهى از هيربدان را كشت و چنين گويد : وز آنجا بنوش آذر اندر شدند * رد و هيربد را همه سر زدند [ ( 2 ) ] كذا ؟ . . . در كتب پهلوى ستاره شناس را اختر همار و رئيس آن جماعت را اختر هماران سردار گويند ، و اين نام در كتب پهلوى به نظر حقير نرسيد - در كتاب يادگار زريران لقب جاماسپ را ببتاش آورده و بزعم پارسيان هند بمعنى منجم و اصل آن : ببتاش زيگ است . و كلمهء متن بايد مصحف باشد [ ( 3 ) ] اصل : و صاحب طرفان [ ( 4 ) ] اين جدول با جداولى كه مورخان مانند ابو ريحان و غيرهم ترتيب دادهاند فرق دارد و گويا مؤلف معلومات عصر خود را هم بر آن افزوده است ازين رو قسمتى نامفهوم ماند [ ( 5 ) ] فغفور - لغت فارسى است و اصل آن مركبست از ( بغ ) بمعنى خداى و ( پور ) بمعنى پسر ، يعنى پسر خداى و گويا اين كلمه ترجمهء لغتى است كه چينيان بپادشاه خود دادهاند و فغفور معرب بغپور است [ ( 6 ) ] ظ : تغزغز خاقان .